زندگیِ یه کنکوریِ [ ۹۶ ] :))

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک، عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی ..

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خستگی» ثبت شده است

ورزش! سلامتی! لاغری!!!

یه کنکوری باید ورزش کنه! وگرنه تا کنکورش شکل یه گوجه تپلو میشه! =))

ازبس نِشسته و فقط میخوره :|

ما نیز شروع کردیم!

۳۰ دقیقه پیاده رویِ تند و یه ربع ورزش + ژلِ لاغری!

مقداری چاق شده ام :| مقداری بیش از مقداری :|

وسواس گرفتم! اصلا نمیخوام تپل به نظر بیام!

نزدیکِ ۲۰۰ کالری کم کردم

حالا هوس بستنیییی کردم! چ کنم من !!!!!

اگه بتونم ورزشو هرروز ادامه بدم خوبه .. تا کنکور گوجه نمیشم!

عروسیِ خاله هم اولِ مهره، باید تا اون موقع حداقل ۵ کیلو کم کنم :||

۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۲۵ ۱ نظر
یه کنکوری

وقتی انقد حرف داری که تنها کارِت سکوته :)

چقد سخته .. خودتو آروم نگه داری

در برابر حرفاشون طعنه هاشون نابودکردناشون

همه ی حرفاشونو میزنن و زحمتاتو بی ارزش میبینن

و توقع دارن ناراحت نشی ..

وقتی دربرابر حرفاشون حتی اشک هم نمیتونی بریزی

انقد شوکه میشی که فقط نگاهشون میکنی

:)

۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۰ نظر
یه کنکوری

ماتریکس

- اونا به اعتقادت اهمیت نمیدن

+ اعتقادِ من نیاز به اونا نداره

:)

۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۶ ۰ نظر
یه کنکوری

حافظ جانا

من نه آنَم که زبونی کِشَم از چرخِ فلک

چرخ بر هم زَنَم اَر غیرِ مُرادم باشد ..


حافظ جان با اندکی تغییر!

۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۷ ۰ نظر
یه کنکوری

پروردگار ..

چُنین که از همه سو دامِ راه می‌بینم

بِه از حمایتِ زُلفش، مرا پناهی نیست

۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۵ ۰ نظر
یه کنکوری

چند سال بگذره ..

ینی میشه یکی الان منو از خواب بیدار کنه بگه ۳ ۴ سال خواب بودی

دیگه بسه!

میشه بِگذره؟

۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۱ ۰ نظر
یه کنکوری

لطفا مشاوره ندهید ، باتشکر :|

هیچی مضخرف تر از این نیست که بقیه بخوان بهت مشاوره بدن

نده عزیز من نده

میدونم نگرانی میخوای کمک کنی ولی باور کن با سکوتت بیشتر کمکم میکنی

حداقل آرامش پیدا میکنم!

باور کن با پرسیدن راجع به اینکه چیا خوندم یا چیا مونده اصلا باعث نمیشه فکر کنم که wow چقد برات مهمم

بلکه بیشتر ذهنم بهم میریزه

کاش میشد هیشکی باهات حرف نزنه، هیشکی! اینطوری خودِ آدم میدونه داره چیکار میکنه

صحبتای بقیه باهام فقط به استرسم اضافه میکنه

و من انقد احمقم که هربار دوباره میشینم باهاشون صحبت میکنم

کاش یه چیزی باشه که وقتی داشتم راجع به کنکور و درسام حرف میزدم بیاد بزنه توی دهنم!

من توی سکوتِ خودم آرومترم. آرامشِ بیشتری دارم

لطفا بفهمید!!

۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۲ ۲ نظر
یه کنکوری

مهمونی های مضحک :|

خیلی مضخرفه که میای مهمونی خونه ی کسایی که چند ساله به دلیل مشکلات خونوادگی ندیدیشون

چهره های همشون یادم رفته بود انصافا!

بدتر از همه اینکه میدونی چقد آدماى حرف پخش کنی هستن!

ازینایى که میخوان دوطرفو نگه دارن!!!

هووف چرا از اینجا نمیریم؟ -_____-

کلا از مهمونی های خونوادگی بدم میاااااد -.-

۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۲ ۱ نظر
یه کنکوری

خونه ی خاله!

رفته بودیم خونه ی خاله کوچیکی رو ببینیم
هنوز دارن میسازن
کامل نشده و دوماه و نیم دیگه عروسیه!
درس زیاد نشد بخونم ..
مهمونی و عید دیدنی و اینا!
لطفا وقتی بچتون درس داره نبرینش مهمونی
مرسی اه :|
۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۴ ۰ نظر
یه کنکوری

صادق یا من؟ مسئله این است!

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند


------------


فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ،

اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند

فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ..

می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "


------------


پی نوشت: چقدر به صادق شبیهم :)

۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۶ ۲ نظر
یه کنکوری