زندگیِ یه کنکوریِ [ ۹۶ ] :))

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک، عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی ..

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

فیلم جذابِ بارکُد .. گذری از زندگی!

انصافا بعد از رسواییِ۲ این فیلم توجه منو به خودش جلب کرد

فیلمی که جالب شروع شد

و جالبتر تموم شد

ایده ی خوبی که داشت این بود از آینده به گذشته میرفت

تیکه تیکه از زندگیش!

همون درسی رو به من یاد داد که بارها توی زندگیم بهش فکر کردم و تحلیلش کردم

پشتِ هر داستانی یه آدمی هست و پشت هر آدمی یه داستانی!

اینکه اگه پدرش ساده نبود و حماقت نمیکرد هیچکدومِ این اتفاقا نمیفتاد

اینکه هرکسی که وارد زندگیمون میشه و یا هر ثانیه ای که به طور دیگه‌ای میگذرونیم چقدر میتونه زندگیمونو عوض کنه

باعث میشه ما آدم بُکشیم، مواد بفروشیم، اخاذی کنیم، دزدی کنیم، و خیلی کارای دیگه ..

شایدم باعث بشه زندگیمون بهتر بشه، گیر نیفتیم و یا یکی از آدمای زندگیمونو به واسطه‌ش بهتر بشناسیم ..

و در نهایت اینکه هیچ‌چیز به شیرینیِ انتقام نیست!

اینکه چقد آدمِ پست و دورو وجود داره که حاضرن به راحتی سرِهم کلاه بزارن

در آخر

اینکه ذاتِ هیشکی عوض بشو نیست

به قول پدرم ذاتِ آدم چیزیه که از کودکی تا پیریش همراهشه

از بچگی هرطور که باشه، تهِ تهِ تهِ اخلاقش همیشه ثابته

آدمِ بدخواه همیشه بدخواهه و آدم خیرخواه همیشه خیرخواه

باشد که ذات تمامیِ مان نیک باشد

شب خوش ..


بعدا نوشت: یا حتی ممکنه همون آدم‌هایی که یهویی وارد زندگیمون شدن واسه رسیدن ما به هدفمون کمکمون کنن، کاملا یهویی!

۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۲ ۲ نظر
یه کنکوری

و زمان، در گذر است ..

و ما نسلی هستیم که دلتنگی‌هایمان را در برنامه‌های اجتماعی به جا گذاشتیم

خاطراتمان مُشتی عکس و خیابان‌هایی که در تاریکیِ شب ما را در خود احاطه میکردند

میخواستیم معنای زندگی را دربیابیم، دریغ از آنکه معما نیست، معنا نیست، حس است ..

احساسش نکردیم .. از تمام پستی و بلندی‌هایش عبور کردیم و به اینجا رسیدیم

جایی که دیروزِ فرداهایمان است

پس چرا احساسش نمیکنیم؟ چرا مشتاق گذرش هستیم؟

به مورچه ‌هایی میمانیم که دائم درحال جنب و جوش برای جمع‌آوری دانه به هنگامِ زمستانند؛ غافل از اینکه طوفانی سهمگین در راه است و زمستان، فصلی که مورچه ها شروع به استفاده از غلاتشان میکنند، فصلِ مرگِ آنهاست ..

باشد که بتوانیم لذت‌های اکنون را دریابیم .. :)


#خود_نوشت

۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۴ ۱ نظر
یه کنکوری

صادق یا من؟ مسئله این است!

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند


------------


فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ،

اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند

فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ..

می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "


------------


پی نوشت: چقدر به صادق شبیهم :)

۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۶ ۲ نظر
یه کنکوری