زندگیِ یه کنکوریِ [ ۹۶ ] :))

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک، عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی ..

۱۶ مطلب با موضوع «شعر نوشت» ثبت شده است

سه‌شنبه‌ها ..

سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سه شنبه
خدا کوه را آفرید!


#امین‌پور‌جانا


- تنها اومدم تیامو .. اینجا رو دوس :) اینجا آرامش :)

از قراعت‌خونه و اون محیط خفه‌ش زدم بیرون فقط ..

۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۷ ۱۱ نظر
یه کنکوری

حالمان خوب نیست ..

از خانه که می‌آیی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ بسیار ما است ...

۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۴ ۳ نظر
یه کنکوری

شهریارا، مبارک بادت ..!

ثریا ابراهیمی(پری)معشوقه معروف استاد شهریار که الان تو آمریکا زندگی میکنه.قسمتی از ادبیات ما مدیون ایشونه و گرنه شهریار بجای شاعر شدن،پزشک میشد و شاید دیگه شاهدشاهکارهای نظیر"آمدی جانم به قربانت..."و امثال اون نبودیم

استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.

یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.

او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.

استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...

ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !!!

ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :


ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ

ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ


ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ

ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ


ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ

ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ


ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ

ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ


ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ

ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ


ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ

ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ


ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.


شهریار در یکی از سمینارها و شب شعری که در شیراز به مناسبت بزرگداشت سعدی و حافظ برگزار میگردد دعوت میشود.در آن سمینار شهریار غزل زیبایی میخواند که همه مبهوت میشوند.

یک دختر دانشجوی رشته ادبیات از دانشگاه شیراز بلند میشود و مقاله ای در توصیف شهریار میخواند و او را شهریار مسلم غزل میخواند.

دختر در پایان جلسه نزد شهریار میرود و خیلی زیاد از شهریار تعریف مینماید و میگوید که من عاشق و شیفته شما و این غزلتان شده ام.

شهریار از دختر میپرسد نام شما چیست؟

دختر میگوید غزاله

شهریار فی البداهه این تک بیت را میگوید:

((شهریار غزلم خواند غزالی وحشی

چه خوش است با غزلی صید غزالی کردم))


استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند.دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود.عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.

وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود.وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش میسراید:


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا


نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا


وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا ...



سالروز تولد شهریار مبارک ♡♡♡

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۶ ۴ نظر
یه کنکوری

روزی که خوشحالتر بودم ..

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ، که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود ، رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا 
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که 
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.

مهدی اخوان ثالث

۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۵ نظر
یه کنکوری

... :)

حال من حال اسیریست که در وقت فرار
یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت...

۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۳ ۵ نظر
یه کنکوری

خدای ۱۶ سالگی ..

خدای خشمگین ۱۶سالگی

برید مرا از اثر انگشتم در فرمهای بانکی

از اسم و امضایم در برگه های ثبت

و برگرداند دختران دبیرستان ۷۸را

و  خدای خشمگین ۱۶سالگی

بگذارد به رگهای آبی زنی فکر کنم زیر چادر

ِ و روی ردیف پیرهنهای چروک

ِرد رژ و ارگاسم اش جا مانده باشد

و خدای خشمگین ۱۶سالگی 

بگذارد برای آخرین بار

نگاه کنم به دختر همسایه پیش از خودکشی

و جلواَم را نگیرد 

به خاطِر چهارشنبه سوری

و جلواَم را نگیرد 

به خاطِر رویای ماشین صفر در خانه ی اجاره ای

و خدای خشمگین ۱۶ سالگی

ببخشد مرا

به خاطِر یادگاری روی صندلیهای اتوبوس

و خدای خشمگین ۱۶سالگی ِ هوایم را داشته باشد در امتحان شیمی

و خدای خشمگین ۱۶سالگی 

که تمام این سال ها همدیگر را ندیده ایم

یک بار دیگر سر و کله اش پیدا شود

و اجازه ندهد از قرصهای خوابم سوءاستفاده کنم

و نگذارد دنبال یک خدای جدید بگردم

و خدای خشمگین ۱۶سالگی

معجزه های جدیدش را نشانم بدهد

و دوباره امیدوارم کند به یک رویای ابدی


و این بار 

خدای خشمگین ۱۶سالگی

خشمگین نباشد

فقط خدا باشد

ِ خود خدا



مازیار عارفانی

#گیسوی_شعر

۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۰ ۰ نظر
یه کنکوری

ما کجا یار کجا ..

چقدر این شعر به دلم میشینه
همین چند وقت پیش بود انگار ..

یار کجا
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۶ ۵ نظر
یه کنکوری

آنم آرزوست ..

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
       گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست ..


دیوانِ شمس
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۹ ۰ نظر
یه کنکوری

ذره ای ناچیزم

می شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لبِ جوی
بر سرم سایه ی آن سروِ سهی بالا بود ..

عمومیِ کنکور هنر۹۳ کار میکنیم! :|
۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۴ ۰ نظر
یه کنکوری

بدونِ عنوان .. :)

قوی ترین زن جهان هم که باشى،

وقت هایى هست

که دستى باید لمست کند،

مستقل ترین زن جهان هم که باشى،

وقت هایى هست

که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنى 

و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی..

مسافرترین زن دنیا هم،

دست خطی می خواهد که بنویسد برایش:

"زود برگرد

طاقت دوری ات را ندارم."

زن ها

همه چیزشان را پنهان میکنند:

تنهایی را

دلتنگی را

گریه ها را

دوست داشتن را..

زن ها

هنگام شکستن صدایشان در نمی آید!

درد که دارند به خود نمیپیچند؛

نهایتا تسکین درد یک زن،

گریه های یواشکیست

و اینان همان زنان مرد صفت هستند که نایابند!!


هوشنگ ابتهاج

۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۳۰ ۰ نظر
یه کنکوری